امشب ، دومين شبي است که عرفان کاملن مستقل در اتاق خودش خوابيده است. اصلن فکر نمي کردم به اين خوبي اين جدايي را بپذيرد ، به خصوص که در چند شب اخير ، هنگام خواب دست اش را بر گردن من يا مامان اش مي گذاشت و مي خوابيد. اما ديشب به راحتي خوابيد و صبح که بيدار شده بود دنبال ما مي گشت و مي گفت : کجائيد؟ .. رفتيد بيرون منو جا گذاشتيد؟ .. نکته جالبي که داشت آن بود که پس از فهميدن آنکه بايد به صورت مستقل بخوابد ، به مامان اش گفته بود : مامان جون ميشه من اون هاپو بزرگه را تو بغل ام بگيرم و بخوابم .. ما را بگو که تصور مي کرديم ايشان عاشق بابا و مامان اش است :)
عکس العمل ها و کارهاي اش فوق العاده است .. براي هر کاري که انجام مي دهد - هرچند خطا – سعي مي کند دليلي بياورد ، حتي اگر آن دليل اصلن ربطي به آن کار نداشته باشد، اما واقعن حيرت آور است. هفته پيش در مغازه اي کفش هايش را به شدت به زمين مي زد تا صدا دهد و بدون آنکه کسي اعتراضي کرده باشد ، رو به سمت صاحب مغازه کرد و گفت : اين کفش ها خودشان صدايشان اينجوري است .. از چيزي که کيف مي کند اين است که با من يا مامان اش بنشيند ، حرف بزند ، بحث کند و به يکباره قهقهه اي سر دهد .. به هر حال کاراش به جايي رسيده است که دم به دم در حال تماس تلفني با مادر بزرگ و پدربزرگ هاي اش است و اين يعني موفق بودن در به دست آوردن دل ها ..
به شدت شيطون است اما خرابکار نيست .. تحرک زيادي دارد و خودش اسم اش را گذاشته است ورزش بدو بدو .. چند روز پيش به مادربزرگ اش يک عدد نشان داده بود و گفته بود اين چند است ؟ .. مادربزرگ اش گفته بود اين 2 است .. او هم گفته بود آهان اين يعني که الان وقت بدو بدو است .. و دِبدو !
«بابا»