یه روز عرفان با کله می زنه تو دماغ مامانش . مامان هم که ازشدت درد جیغ می زنه و بابای عرفان رو صدا می کنه که دماغم شکست. بابا هم باصدای بلند به عرفان مي گه:( دیدی چیکار کردی؟ مامان دیگه دماغ نداره حالا چیکار کنیم) عرفان کمی فکر می کنه می گه :( خوب از این به بعد می زنم تو کله اش :)
«مامان»