درِ بیان کردن ِ دانسته های َش، لحن ِ تندی دارد .. همین هفته ی پیش در سر ِکلاس گریم ، به معلم ِ مامان َش گوشزدی تند کرده بود .. معلم، شکل های هندسی ِ مختلفی ِ می کشید تا کمی از شیطنت ِ عرفان بکاهد .. مثلث ، دایره ، مستطیل را کشیده و مربع را فراموش کرده بود .. عرفان قلم را برداشته، شکلی مانند مربع ترسیم کرده و اینچنین گفته بود : «آدم» مربع را این گونه می کشد، فهمیدی؟ .. دیگر آنکه عرفان، علاوه بر اینها، به طرز عجیبی قدر جنس مخالف َش را می داند .. این را بایستی از همان گریمور پرسید که چگونه هر لحظه مجبور بوده است تا سایه ی نچسب ِ یک پسر ِ تیز و شیطون را در کنار پاهای ِخویش احساس کند ..
اینروزها چشم های َش آلوده شده است و نمی تواند به مهد کودک برود ، اما موبایل ِ پلاستیکی ِ کوچکی دارد که هر لحظه گزارش ِ وضعیت خود را به دوست دختر خود در مهد ِ کودک اعلام می دارد .. به گمان َم عرفان نقشه های دور و درازی برای «غزل» در سر دارد - هرچند که قرار است محله مان را عوض کنیم و او دیگر غزل را نمی بیند - اما مادربزرگ َش می گوید به بچه های این دوره و زمانه نمی توان اعتماد کرد، خیلی می فهمند! .. حتمن مواظب باشید تا با هم تنها نمانند!
گستاخ است تا جایی که هفته ی پیش در جمشیدیه، آقایی را - که می خواست دوربین َش را بر میز ما گذاشته و عکس اتوماتیک از خود و خانواده اش بگیرد – به اندازه ی لبو سرخ کرد .. بلند بلند گفت : هـــی .. نیگا کنین؛ این آقاهه بی اجازه اومده رو میز ما، داره چیکار می کنه؟ .. قهقهه ی جمع ماند و خیطی بی مالیات ِ آقاهه!
:: دنبال ِ بقالی محله، تو کره ی زمین –اسباب بازی ِ اهدایی عموی َش - می گشت
:: هنوز هم کله پاچه را به هر غذای دیگری ترجیح می دهد
:: آشپزی را دوست دارد و ماست و خیارهای خوبی هم درست می کند ..
«بابا»