از جاده های شلوغ و تاریک امام زاده داود بالا می رفتیم .. عرفان واقعا خسته شده بود .. گفت : بابایی اینجا دیگر کجاست که آمده ایم؟ من خسته ام، بیا برگردیم .. گفتم : بابایی جایی اون بالا سراغ دارم که عین بهشت است، یه ذره صبر کن .. گفت : اه همینه دیگه، بیا برگردیم .. مگه نمی دونی که بهشت جای مرده هاست؟ .. می خواهی من رو ببری پیش مرده ها؟